عشق پرپر می زند در روی دستم مرهمی زینب سپاه غم کن آماده بگیر یک ماتمی زینب
گل نشکفته ام پرپر به دست قوم کافر شد نشاندند باز بر این دل دوباره یک غمی زینب
در این جا این منم آواره و تنها و بی یاور امید بی کسان را نیست اکنون همدمی زینب
دلم بارانی است امّا نمی بارد زغم چشمم رها از بغض می گردد رهاند شبنمی زینب
بیا ای خواهرم اکنون مرا کن خواهری ایندم به بالای سر من تو بگیر یک پرچمی زینب
نگویند تا که نا اهلان حسین بی یار و یاورماند به جای آن علمدارم تو اکنون ضغیمی زینب
بیا این کودک آغشته خونم را زمن برگیر بیاسایم از این ماتم کمی و یادمی زینـب
خیال قوم کین این است مرا بینند ذلیلانه ولی هرگز نمی بینند ز این دیده نمی زینـب
اگر عباس من این دم نباشد پیش شاه خو د تو هستی بعد او بر پا کنی یک علقمی زینب
هزاران تیر دیگر را کند پرتاب گر دشمن هزاران اصغر دیگر بیارم در دمی زینب
اگر تشنه غریبانه بیفتم در میان خون خیال باطل است تا با خیال زمزمی زینب
کبوتر بچه ام را بر به پیش مادرش اکنون
بگو سیراب از میدان دوباره پیش تو برگشت بخوان لالایش تا که بیاساید دمی زینب
هزاران اکبر و اصغر فدای اکبرم باشد شناور گر خودم گردم میان قلزمی زینب
سیه پوشیده این عالم بگفتا « رود کل »بشنو به گوش اصغرش خواندسر ود ماتمی زینب
نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: مانی رستگار